تبليغاتX
اهورای عشق وبلاگ

اهورای عشق

وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشامو ببین که میریزند به پای تو

 

                                                         بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

                                                        تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

 

اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

 

                                                           دارم برات شعر میخونم شایدم به یادم بمونی

                                                           فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

 

دوستت دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 13:27 توسط پرستو| |

 

سلام دوستای خوبم ببخشید دوهفته ای نبودم اخه دستم بند بود  بعد ماجرای عشقم تصمیم گرفتم همه چیزو فراموش کنم خیلی سخت بود وحشتناک بود ولی خدارو شکر به امید و کمک خدا تونستم موفق بشم و تا حدودی فراموش کنم و کردم

میخواستم یه خبری بهتون بدم من نامزد کردم الانم واقعا دوستش دارم خیلی زیاد

منتظرم باشید تا بعد

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 12:2 توسط پرستو| |

 

آه

چه کس دانست من به چشمان تو محتاجم

 

چه کس دانست من زچشمان تو بیمارم

چه کس دانست در میان این همه تنهاییم

چه کس دانست در پس خنده ها غمگینم

چه کس دانست من به چشمان تو محتاجم

 

که چشمانت هدیه ی خوشبختی من است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 12:43 توسط پرستو| |

داستان  جذابیت


دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هست .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :

برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود.

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :

من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 11:17 توسط پرستو| |

تولد تولد

سلام دوستای عزیزم  تولدمه تولدمو تبریک میگم

تولدم مبارک

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 10:44 توسط پرستو| |

بنظر شما عشق چیست؟

سلام دوستای خوبم من با این اتفاقاتی که برام افتاد به این نتیجه رسیدم که اصلا عشقی وجود نداره از بچگی تو سرمون خوندن عشق ولی هیچ کسی نگفت عشق چه سختی هایی داره و چه عواقبی داره

. هرکسی عاشق شد فقط درد کشید و اخرم با یه قلب زخمی از معشوقه ی خودش جدا شد . عشق فقط اولش خوبه ولی اخرش فقط فقط درد و جدایی

الانم من اینجا میخوام از همه بپرسم نظرتون راجع به عشق چیه و اصلا عشق چیه؟

دوست دارم همه جواب بدن تا اخرش به یه جواب کلی برسیم و بفهمیم معنای واقعیه عشق چیه در اخرم نظر همه رو به نمایش میذارم تا همه بهره مند بشیم

منتظر حضور گرمتون هستم

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 13:4 توسط پرستو| |

امروز صبح واسه همیشه دفتر عشقم بسته شد بسته ی بسته

صبح که خواب بودم عشقم بهم زنگید که بیدار شدم و باهاش حرف زدم بهم گفت پری جون من دشب به زور رفتم خواستگاری و دختره و خونواده دختره پسندیدنم و دیگه ما باید واسه همیشه باهم خداحافظی کنیم چون هر کار کردیم نشد بهم برسیم و قسمت هم نبودیم و ازم طلب حلالیت کرد و خداحافظی

وقتی قطع کرد تازه فهمیدم چه بلایی سر دلم اومده و چی بسرم اومده قدری حالم بد بود که حتی نمیتونستم گریه کنم تا یکم سبک بشم خلاصه بعد کلی تحقیقات فهمیدم کسی که قراره اسمش بیوفته رو عشقم خونشون دقیقا روبه روی خونه ی ماست با این تفاوت که یه کوچه از ما پایین تر بودن

خدایا اگه سرنوشت و قسمت عشقم یه کوچه پایین تر بود پس چرا پاش توی کوچه ی ما باز شد چرا خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا دارم اتیش میگیرم دلم یه شونه میخواد که بتونم سرمو بذارم روش و یه دل سیر گریه کنم تا خالی بشم

خدایا ازت خواهش میکنم کمکم کن دستمو ول نکن . خدایا این چه بلایی بود که سرم اومد دارم دق میکنم کاش حداقل میمردم و اینروزو نمیدیدم

خدایا کمکم کن خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 15:25 توسط پرستو| |

دوستای عزیزم سلام امروز به عشقم زنگ زدم و باهم حرفیدیم اخر سرم بهم گفت میتونی بیای پیشم منم قبول کردم و رفتم پیشش وقتی دیدمش باورم نمیشد اینقدر لاغر و ضعیف شده بود که برگشتم بهش گفتم(...)خودتی؟؟؟؟

 الهی بمیرم خیلی داغون شده بود نمیدونم چرا قسمت واسمون اینجوری رقم زد

بعد کلی حرف زدن بهم گفت خونوادم میخوان بزور زنم بدن تا فراموشت کنم منم هر چی گفتم پریسا رو میخوام و برید خواستگاری اون قبول نکردن منم بهشون گفتم اصلا هر کاری میخواید بکنید دیگه بمن ربطی نداره حالا شاید فردا یا پس فردا مادرش بره خواستگاری یه بنده خدا

وقتی این حرفا رو شنیدم واسه اولین بار جلوی عشقم گریه کردم گریه که نه اشکم در اومد خودمو سفت گرفتم تا نفهمه ولی اخرش فهمید و به جون خودش قسمم داد گریه نکنم

امروز هم خوب بود هم بد خیلی واسم سخت بود خدایا کمکم کن شمام واسم دعا کنید تنهام نذارید

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 15:35 توسط پرستو| |

امشب ای ناز چه دلتنگ نگاهت شده ام

باز ای مونس من چشم به راهت شده ام

رنگ چشمان تو امشب به سکوتم خندید

چونکه دید دیوانه ان چهره ی ماهت شده ام

سلام عزیز دلم این نامه رو به تو نوشتم اخه امروز بدجوری دلتنگت شدم نمیدونم چیکار کنم دارم کم کم دیوونه میشم نمیدونم این چه سرنوشتی بود که نصیب ما شد ولی بازم شکرش باقیست

امروز فقط کارم شده بود نگاه کردن به عکست تا مثلا یکم اروم بشم واز دلتنگیم کاسته بشه ولی هر چی نگات کردم بیشتر دلتنگت شدم دلم هوای حرفات ، ارامشت و و و و.....

کاش میشد واسه یه لحظم که شده زمانو به عقب برد به زمان عشقمون چقدر خوب بود ولی حیف که تموم شد و اینکه نمیشه زمانو به عقب برد

امروز خبر بهم بهم رسیدن دو تا عاشقو شنیدم هم خوشحال شدم هم حسرت خوردم

دیگه دلم داره میترکه از دوریت از نبودنت از ...

دوست دارم عزیزم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 21:29 توسط پرستو| |

میلاد یگانه بانوی عالم و همچنین روز مادر رو به تمام مامانای عزیز و شما دوستای عزیز تبریک میگم

وقتی که تو یک ساله بودی ، اون بهت غذا میداد و تو رو تروخشک میکرد.......توهم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر کردی

وقتی که تو دو ساله بودی ، اون بهت یاد داد که چه جوری راه بری ...... توهم این طوری ازش تشکر کردی که وقتی صدات میزد فرار میکردی

وقتی که تو  سه ساله بودی ، اون با عشق غذات رو اماده میکرد...... توهم با ریختن ظرف غذات کف اتاق ازش تشکر میکردی

وقتی که تو چهار ساله بودی ، اون برات مداد رنگی خرید..... توهم با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری ازش تشکر کردی

وقتی که تو پنج ساله بودی ، اون لباس شیک تنت میکرد تا به مهدکودک بری..... توهم با انداختن خودت توی گل و لای ازش تشکر کردی

وقتی که تو شش ساله بودی ، اون تو رو تا مدرسه ات همراهی میکرد...... توهم با فریاد زدن و گفتن "من نمیخوام برم" ازش تشکر کردی  

وقتی که تو هفت ساله بودی ، اون برات یه توپ فوتبال خرید...... توهم با شکستن پنجره ی همسایه کناری ازش تشکر کردی

وقتی که تو هشت ساله بودی ، اون برات بستنی خرید...... توهم با مالیدن بستنی به تمام لباسات ازش تشکر کردی

وقتی که تو نه ساله بودی ، اون هزینه ی کلاس های جورواجور تو رو پرداخت..... توهم بدون زحمت دادن به خودت برای یادگیری ازش تشکر کردی

...... و سال ها همین طور گذشت ... تا تو سیزده چهارده ساله شدی اون دلسوزانه تو رو از همراهی با چند دوست ناجور برحذر کرد اما تو با ادامه دادن به این دوستی ازش تشکر کردی..... تا اینکه یه روز سرت به سنگ خورد اما اون با اغوشی باز ازت دلجویی کرد

وقتی که تو پانزده ساله بودی ، اون از سرکار برمیگشت و میخواست که تو رو در اغوش بگیره و ابراز محبت کنه ... تو هم ازش تشکر کردی،اما با رفتن توی اتاقت و بد اخلاقی کردن

وقتی که سال اخر دبیرستان بودی اون در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت از خوشحالی گریه میکرد توهم ازش تشکر کردی ، این طوری که تا تموم شدن جشن پیش مادرت نیومدی

راستی الان چند سالته سیزده ؟ چهارده ؟ یا.......   مبادا یه روز به خودت بیای و ببینی که چهل پنجاه سالته و تو این مدت فقط سالی یکبار اونم روز تولد "حضرت فاطمه ی زهرا" که روز مادره یاد مهربونی های مامانت افتادی و یه هدیه براش خریدی و دوباره رفت تا سال دیگه.......؟!!! نکنه یه روز به خودت بیای و ببینی خدایی نکرده مامان..........  و تازه تمام کارهایی که در حقش انجام ندادی مثل تندر بر قلبت فرود بیا..

تا مامان مهربون در کنارت هست ، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی " با یه بوسه ی کوچیک " و گفتن

*مامان دوست دارم*

   

  

   

 

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 19:24 توسط پرستو| |

آ=ارامش وقتی به سراغت میاد که تلاش کرده باشی

ا=اعتماد به نفس یک سرمایه است،نه یک کلمه

ب=برای بهتر شدن زندگیت،بهتر فکر کن

پ=پاک نویس های زندگیت گاهی به چرک نویس احتیاج دارند

ت=تفاهم درک کردن نیازهای طرف مقابل است ،نه داشتن نیازهای خود

ث=ثابت قدم بودن یکی از راه های موفقیت است

ج=جرئت داشته باش و از مشکلات نترس

چ=چگونگی برخورد با مشکلات و ناکامی ها مهم است،نه خود مشکلات و ناکامی ها

ح=حاصل هر زحمتی رحمت است،مطمئن باش

خ=خداوند دنیا را به تو نشان میدهد،تو خودت را به خداوند نشان بده

د=داشتن ها همیشه به انسان کمک نمیکند،گاه این نداشتن هاست که موجب خلق اثار میشود

ذ=ذره ذره ی زندگیت را شکرگذار باش

ر=رها شدن از غم نیاز به تلاش خودت دارد

ز=زشت یا زیبا، این بستگی به نگاه تو دارد

ژ=ژولیدگی و اشفتگی ظاهری گاهی دلیلی بر ژولیدگی و اشفتگی درونی است،از پایه شروع کن تا به اصل برسی

س=سلامت ثروتی است که ثروت های دیگر را جذب میکند

ش=شکرگذاری یعنی رسیدن به شادکامی

ص=صادقانه زندگی کن ،صادقانه جواب بگیر

ض=ضرر را از هر جا بگیریم منفعت است

ط=طاقت داشتن در برابر سختی هایعنی روزه داشتن تا هنگام افطار(سختی ها میروند و جسم و روح پیروز میشوند)

ظ=ظاهر و باطن اگر به هم نزدیک شوند،آینه میشوی

ع=عشق به زندگی زیباست ، نه عادت به زندگی

غ=غصه مانند سبزی نشسته است ، غصه ها را بشور

ف=فاتح فردای خود شدن ، تلاش امروز را میطلبد

ق=قدرت در دیدن معایب نیست ، در گفتن محاسن است

ک=کمک کردن به دیگران،در حقیقت نوعی تسکین دردهای خودمان نیز است

گ=گاهی شعری زمزمه کن ،عکس بگیر ،مهمان دعوت کن ،یادداشتی بنویس ،گاهی از گله و غصه دوری کن ،ضرر نمیکنی

ل=لحظه های قشنگ زندگیت رو تکرار کن

م=محبت به هم نوع را فراموش نکن

ن=ناامیدی از نداشتن است

و=وفای به عهد را فراموش نکن

ه=هدیه ی خداوند به انسان عقل اوست

ی=یار همیشه همراه موبایل نیست، خداوند است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:39 توسط پرستو| |

دوستای خوبم سلام

دیروز عشقم بهم زنگید و گفت که وبمو خونده خیلی ازم ناراحت بود گفت چرا اینجوری نوشتی ازم یه غول بی شاخ و دم ساختی یکی ندونه فکر میکنه مقصر من بودم ولی بخدا من دوست دارم و خیلیم دوست داشتم بهم برسیم ولی بخدا خونوادت کاری کردن که خونواده من به هیچ عنوان راضی نمیشن.دیشب با مامانم حرف زدم و گفتم میخوامت و خونوادش پشیمون شدن ولی مامانم گفت اصلا حرفشو نزن اینا اگه میخواستن دختر بدن که اینجوری نمیکردن اصلا بهش فکر نکن بعدم گفت اگه میتونستم زمانو به عقب ببرم به اونجایی میرفتم که اومدی پیشم بعدش خودم میخواستم با ماشین برسونمت خونتون ولی ای کاش هیچ وقت اونروز از مغازه بیرون نمیومدی تا اون آشغال نمیدیدت و به خونوادت زنگ نمیزد که اینجوری بشه و صبر میکردیم تا دوسال دیگه

منم خیلی ناراحت شدم بخاطر فکرای اشتباهی که برای عشقم کردم و حرفایی که براش زدم الانم صادقانه ازش عذر خواهی میکنم عزیزدلم بخاطر تمام حرفایی که زدم معذرت میخوام ببخشید

خدایا خودت کمکمون کن ازت خواهش میکنم خدایا تنهامون نذار

امیییییییییییییییییییییییین

عزیزدلم دوست دارم با تمام وجودم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:18 توسط پرستو| |

این شعرو تقدیم میکنم به عشقم

هی هی هی

 تویی که داری میری تنهام میذاری

نگو از درد دلم خبر نداری

تویی که یه روز گفتی برات میمیرم

حالا امروز میبینم دوسم نداری

دوسم نداری

هی هی هی

 منو باش به عشقت گفتم اسمونی

میگفتم معنی احساسو میدونی

ترانه پشت ترانه گریه کردم

تو دلیل گریه هام بلای جونی

دوسم نداری

هی هی هی

از همه دنیا برام یه حسی مونده

حسی که قلب منو زده سوزونده

بیا بردارو ببر خاطره هاتو

روی قلب من نذار تو جای پاتو

پا نذاری

هی هی هی

تویی که داری میری تنهام میذاری

نگو از درد دلم خبر نداری

تو ازم ساده گذشتی خیلی اسون

منو تنها جا گذاشتی زیر بارون

زیر بارون

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:41 توسط پرستو| |

سلام دوستای عزیز امروز یه اتفاقی واسم افتاد که خیلی داغون شدم خورد شدم خودمو خار و حقیر دیدم

دیشب مامان بابام از عشقم سوال کردن و بهم گفتن اگه واقعا دوستت داشته باشه حاضره کارشو بخاطرت عوض کنه ولی اگه نخوادت میره دنبال زندگی خودش

منم به عشقم زنگیدم و گفتم که چنین حرفایی زدن اونم خیلی راحت گفت پری من الان نمیتونم کارمو عوض کنم و مامان بابام واسم رفتن خواستگاری و مجبورم کردن زن بگیرم تا بتونم تو رو فراموش کنم منم چاره ای جز قبول کردن چون یه روزی بهشون گفتم من زن نمیخوام فقط پری رو میخوام اونام گفتن به درک که زن نمیخوای ولی ما هم پری رو واست نمیگیرم فکرشو از سرت بیرون کن حالا منم مجبورم به حرفشون گوش بدم

وقتی این حرفا رو زد قط کردم و دیگه نفهمیدم چی شد اینقد حالم بد شد که فقط مرگو جلو چشمام دیدم هنوزم که هنوزه حالم بده از سر درد دارم میمیرم دیشبم مامانم بهم گفت دوباره چی شده که اینقد حالت بد شده و اعصابت خورده منم گفتم هیچی اونم به من دروغ نگو من بچه خودمو میشناسم منم سکوت کردم آخه خدایا چی میگفتم ، میگفتم اونی که ادعای عاشقی میکرد اینجوری جوابمو داد اینجوری کرد باهام منی که  اونو سمبل عشق میدونستم نشونه مردونگیه کامل میدونستم چنین حرفایی بهم زده آخه خدایا چی میگفتم خدایا کمکم کن ولی با این وجود هنوز دوستش دارم

خدایا کاش یکی پیدا میشد بهش میگفت تویی که اینقد پری رو دوست داشتی و اینقد از عاشقی میگفتی تویی که اگه یه روز صداشو نمیشنیدی از نگرانی نمیدونستی چیکار کنی تویی که تمام خاطراتت با پری بود تویی که رفتی امام رضا گفتی دیگه نمیام تا با پری بیام و خیلی حرفای دیگه همه چیز یادت رفت بابا پری همونه فرقی نکرده خدایا دارم اتیش میگیرم منی که بخاطرش درسمو ول کردم تو روی پدرمادرم وایسادم منی که همه رو کنار گذاشتم بخاطر اینکه پشتش حرف میزدن

اخه خدایا این رسمش نیست بخدا این رسم مردونگی و انصاف نیست

نفرین به عشق و زندگی دیگه از عشق متنفرم ار ع ش ق از این سه کلمه ولی خدایا هنوزم دوستش دارم خودمو سپردم بهت کمکم کن شمام واسم دعا کنید  

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:40 توسط پرستو| |

سلام دوستای خوبم

دیشب دوباره عزیز دلمو دیدم خیلی خوب بود خیلی خوشحال شدم

خدایا ازت خواهش میکنم کمکمون کن نذار تنها بمونیم خدایا نذار شکست عشقی بخوریم

خدایا کمکم کن خواهش میکنم

دوست دارم خدا جون و همچنین عشقم

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:9 توسط پرستو| |

سلام دوستای عزیزم

امروز به عشقم زنگ زدم بهم گفت کجایی گفتم فلان جا بعدش گفت یه سر بیا پارک تا همدیگرو ببینیم رفتم پیشش و نشستیم روی همون نیمکتی که تا قبل جدایی همش اونجا بودیم حدودا یک ربعی پیش هم بودیم بعدش اومدم الهی بمیرم اینقد شکسته و لاغر شده بود که حد نداشت داشتم دیوونه میشدم

خدایا همیشه از دیدنش اروم میشدم و خوشحال ولی امروز دلم شکست خودمو باختم خیلی ناراحت شدم چرا سر عشقمون چنین بلایی اومد خدایا پس کجایی ؟؟؟ خدایا دلم شکسته خیلی شکسته آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:6 توسط پرستو| |

تولد تولد

سلام عزیز دلم  پیشاپیش تولدت مبارک

فردا تولد عشقم عزیز دلمه ولی چون واسم یه مسافرت سه چهار روزه پیش اومد روز پنجشنبه روز هشتم اردیبهشت روز تولد زندگیم خونه نیستم بخاطر همین پیشاپیش تولدشو بهش تبریک میگم

این کیک تولد ناقابلم تقدیم به تو عزیزم

تمام زندگیم درسته از هم جداییم ولی من قلبم هنوز پیشته روز تولد زنگیتو بهت تبریک میگم از خدا میخوام تولدسال آیندت پیش هم باشیم شمام واسم دعا کنید

تمام زندگیم تمام وجودم دوست دارم صادقانه میبوسمت عزیزم

دوستای گلم من رفتم تاسه چهار روز دیگه دوستون دارم بای بای اگه برنگشتم حلالم کنید 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 12:37 توسط پرستو| |

دو کبوتر بودند

 هردو هم ناله ی هم

هر دو هم خانه ی هم 

 پرگشودند به صحرای بزرگ

 شاد تا دامن دشت

 لحظه ای چند گذشت...............

 نغمه خواندند و به فارغ بالی

 روی هر شاخه نشستند و پریدند به شوق

 نوک منقار بهم مالیدند

 ناگه از سینه ی کوه

 بانگ تیری به همه دشت نشست

  رشته ی خواب چمن را بگسست

دو کبوتر باهم بال در بال به خون غلتیدن پر بشکسته بهم مالیدند ....

لحظه ی آخر دیدار رسید...

دیده در دیده ی هم یکصدا نالیدند

دو کبوتر غم خود را با نگاهی با هم با وداعی گفتند

 لحظه ای تلخ گذشت

 هردو در خون خفتند

 ناگهان نغمه گری ناله برآورد به کوه ناله ای پر اندوه...

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است

زندگی دشت غم است

 چه توان کرد در این دشت غریب

غم  وشادی به هم است

اشک من میگوید عمر ما آه و دم است

 غم من کشت مرا

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 15:41 توسط پرستو| |

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا امد

خار خندید و به گل گفت "سلام " و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت ..........

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در ان دست خزید

و

گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت:

 "سلام"

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:25 توسط پرستو| |

سلام دوستای خوبم

دعاهام به نتیجه ای نرسید و خدا منو به عشقم نرسوند چهار روز پیش بابام به عشقم جواب منفی داد و دفتر عشقمون بسته شد البته معلوم نیست شاید آخرش قسمت هم باشیم منکه امیدوارم

وقتی فهمیدم جواب منفی دادن دنیا دور سرم چرخید حدوداّ 30 ساعت لب به چیزی نزدم هرکار میکردم نمیتونستم بخورم یه چیزی راه گلومو بسته بود الانم اندازه یه بچه ای که تازه از شیر گرفتنش و میخوان بهش غذا بدن غذا میخورم

خیلی افسردم داغون شدم روز و شب دیگه واسم فرقی نداره همش چشمای عشقم جلومه نگاه کردناش ، خندیدناش ، اخم کردناش ، ذوق بی اندازش ، گرمی دستاش ، گرمی وجودش ، گرمی قدمش ، دارم دق میکنم چشام دیگه داره کور میشه

نمیدونم چرا سرنوشتم اینجوری شد اخه خدایا اگه قسمت این بود پس چرا تا اینجا ادامش دادی ؟ چرا عاشقمون کردی ؟ چرا چرا چرا چرا چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟

خدایا خودت کمکم کن شمام واسم دعا کنید ممنون میشم

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:54 توسط پرستو| |

یکی بود یکی نبود  زیر این چرخ کبود یه جنگل بود سبز سبز با یک دنیا درخت و یک رودخونه . هر روز یک هیزم شکن راه می افتاد و میرفت به سراغ شاخ و برگ های پیر ، صدای تبرش برای همه آشنا و دوست داشتنی بود چون اون درخت هایی رو می انداخت که برای جنگل اضافی بود و میشد از وجودشون بهره گرفت . یک روزی از روزها شکارچی صدایی از پشت سر شنید برگشت شیری بود قبلا اون رو هم دیده بود و همیشه آرام از کنار هم رد میشدند . اما اون روز شیر اون شیر سابق نبود خشم سرتا پای وجودش را گرفته بود عصبانیت در صورتش فریاد میزد هیزم شکن هیچ نگفت شیر غرید و غرید و باز هم هیزم شکن آرام او را نگریست سعی کرد آرامش کند اما نتوانست . شیر هر لحظه با خشم بیشتری به سمت او گام برمیداشت ناگهان جهشی کرد به سمت او .... سرد و بی احساس گویی هیچ گاه این تبر به دست آشنا را ندیده بود ... غریبانه غریب . هیزم شکن از جهش شیر به زمین خورد و تبرش به صورت شیر اصابت کرد .... شیر با زخمی تازه روی صورتش رفت . هیزم شکن به کلبه اش بازگشت در حالی که تمامی مسیر چشمش به تیغه براق تبر بود.

 به فکر شیر شب ها را سپری میکرد و با یادش روزها راهی جنگل میشد . زمانی گذشت...... روزی هیزم شکن تشنه به لب آب رفت شیر در آن سمت رودخانه بود و هیزم شکن در سمتی دیگر . لبخند روی صورتش نشست اما شیر فقط او را نگریست . هیزم شکن کوتاه نیامد از میان آب گذر کرد تا به شیر رسید ...

_ چقدر دیر اومدی ، خوشحالم جای زخمت دیگه وجود نداره...باز هم زیبایی

_  ای هیزم شکن زخمی که به صورتم نهادی رفت اما زخمی که در دلم گذاشتی برای همیشه باقی خواهد ماند

و سپس به قلبش دست نهاد و رفت

هیزم شکن باز هم با جامه ای خیس به سمت دیگر رودخانه حرکت کرد بی آنکه بداند دو چشم مغرورانه در پشت سبزه ها او را عاشقانه مینگرد و با صدای بی صدایی فریاد برمی آورد" نرو بمان ای هیزم شکن "

هیزم شکن رفت و دیگر بانگ ضربه هایش را کسی نشنید شاید که از آن جنگل برای همیشه رفت

افسانه ها میگویند که او همان شب تبرش را شکست و بعد از شکستن تبرش وقتی که قطره  اشکش روی خون شیر چکید خود نیز به شیر دیگری تبدیل شد . ماده شیری که هر روز بر لب رودخانه میرفت و به آن سو نگاهی میکرد و بازمیگشت وقتی که او میرفت شیر نر از پشت درخت ها بیرون می امد و از دور او را مینگریست .

او فکرش را هم نمیکرد که بجز هیزم شکن بتواند عاشق موجود دیگری شود اما ای کاش شیر میدانست زخمی که به صورتش نشست نا خواسته و بنا بر خشم خودش بود ای کاش کسی بود تا به شیر میگفت:

" این شیر ماده که عاشقانه انتظار دیدارش را میکشی همان هیزم شکنی است که روزی دوستش میداشتی"

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 18:1 توسط پرستو| |

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:58 توسط پرستو| |

دوستان گلم سلام چطورید ؟ خوش میگذره

پنج روز پیش مامانم بهم گفت پری ما میخوایم به این پسره جواب منفی بدیم منم هر چی گفتم مامان من میخوامش قبول نکرد و گفت تو الان درگیر احساساتی و خلاصه از این چیزا منم همون موقع به عشقم گفتم که مامان چنین چیزی گفته اونم گفت هیچ جوری راضی نمیشن منم گفتم نه اونم گفت پس بهتره همین الان باهم تموم کنیم تا بتونیم راحت تر همدیگرو فراموش کنیم و منو با یه دنیا غصه تنها گذاشت دوروز تموم فقط گریه کردم جوری که چشمام داشت کور میشد بعدش این ماجرا رو به خالم گفتم و بهش گفتم به (عشقم) زنگ بزن و حالشو بپرس و بهش بگو با مامان بابام حرف بزنه و متقاعدشون کنه بعدشم با مامانم صحبت کنه ولی حرفی از من هیچ جا نبره که مثلاّ یعنی خودش همه ی کارها رو کرده اونم قبول کرد و به عشقم زنگ زد و باهاش حرف زد اونم کلی دلیل و مدرک آورده که من بیشتر از اونی که فکرشو بکنی با پدرمادرش حرف زدم و وقتی راضی نمیشن چیکار کنم اونا منو دوست ندارن خالمم قبول کرد و جمعه یعنی دوروز پیش با مامانم حرف زد ولی بازم راضی نشد . بعد این حرفا عشقم به خالم زنگ زده و احوال منو ازش پرسیده و گفته نگرانمه و حسابی اعصابش داغونه و بهم ریختس بهش گفته خاله من هرروز پنج دقیقه به پنج دقیقه به پری sms میدادم و باهاش حرف میزدم ولی الان سه روزه ازش خبری ندارم دارم دیوونه میشم وقتی خالم این حرفا رو بهم زد دیوونه شدم و با خودم تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده راضیشون کنم تا دیروز که بابام اومد پیشم و بهم گفت پری ما امروز باید جواب اینا رو بدیم چیکار کنم تو تصمیمت چیه منم گفتم میخوامش بعدش بابام گفت عزیزم این عشقی که تو داری من درک میکنم ولی اینا همش مال یک ماهه اول ازدواجه بعدش همه چیز یادتون میره اینا همش کشکه و کلی از این حرفا زد بعدشم گفت خوب فکراتو بکن منم گفتم باشه ولی دیگه طاقت نیاوردم و به عشقم اسمس زدم و گفتم اینجوری شده اونم گفت باشه بذار ببینم چیکار میتونم بکنم بعدش زنگ زد به بابام و گفت میاد در خونمون تا باهاش حرف بزنه بابامم قبول کرد و با مامانم باهم رفتن که باهاش حرف بزنن منم نشستم تو حیاط و به حرفاشون گوش دادم و دیدم مامان بابا گیر دادن کارشو عوض کنه  و درس بخونه ولی اونم هرچی میگفت بخدا درس نمیتونم بخونیم ولی باشه شما کار برام پیدا کنید من میرم و هر شرط دیگه ای داشته باشید قبوله ولی مامان بابا بازم حرف خودشونو زدن و خلاصه این جور قرار شد که فردا شب یعنی امشب بابا بره و جواب منفی رو به بابای عشقم بده منم امروز نشستم با مامان بابام حرف زدم چرا قبول نمیکنید اینکه هم ماشین داره هم کار داره هم مغازه همشم مال خودشه شما کی رو دیدید تو چنین سن کمی همه این چیزا رو داشته باشه و حدوداّ قانعشون کردم اخر سرم مامانم گفت من از این پسره خیلی خوشم میاد خیلی پسر خوبیه ولی .......... این بود کل ماجرای این چند روزم حالا امشب سرنوشت من تعیین میشه واسم دعا کنید به عشقم برسم

 خدایا ازت ممنونم ولی کمکم کن تنهام نذار خواهش یکنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:37 توسط پرستو| |

شما از زندگی چی فهمیدید ؟

من هنوز چیزی نفهمیدم فعلاّ قضیه خیلی مبهمه

 34 ساله

فهمیدم که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته" از این قسمت باز کنید " سخت تر از طرف دیگه است

54 ساله

فهمیدم که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری

12 ساله

فهمیدم که وقتی گرسنه ام نباید به فروشگاه مواد غذایی بروم

28 ساله

فهمیدم که میشه دونفر به یه چیز نگاه کنن ولی دو چیز کاملاّ متفاوت ببینن

30 ساله

فهمیدم وقتی مامانم میگه "حالا باشه تا بعد " این یعنی نه

7 ساله

فهمیدم بیشتر چیزهایی که باعث نگرانی من میشه هرگز اتفاق نمی افته

64 ساله

فهمیدم که اگه عاشق انجام دادن کاری باشم اون رو به بهترین شکل انجام میدم

48 ساله

فهمیدم که وقتی مامان بابا سر همدیگه داد میزنن من میترسم

8 ساله

فهمیدم که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یه زندگی خوب حرکت میکنن که از کنار اون رد میشن

72 ساله

منم فهمیدم وقتی کسی رو دوست داری بهت خیانت میکنه وقتی کسی رو دوست نداری تا پای جون به پات وایمیسه ولی وقتی کسی رو دوست داری و اونم دوستت داره هیچ وقت بهم نمیرسید

 

 

راستی شما از زندگی چی فهمیدید ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 13:5 توسط پرستو| |

گفتم : خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم ... در ان لحظات شانه های تو کجا بود

ندایی آمد که : عزیزتر از هرچه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر پروردگار تکیه کرده ای و پروردگارت خود را آنی از تو دریغ نکرده است پروردگار همچون عاشقی که به معشوق خود مینگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته است .

گفتم : پس چرا راضی من برای آن همه دلتنگی این گونه زار بگریم؟

گفت : عزیزتر از هرچه هست اشک تنها قطره ای است که قبل از انکه فرود آید عروج میکند . اشک هایت به پروردگار رسید و او آنها را یکی یکی بر زنگارهای روحت ریخت تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان زیرا تنها اینگونه میشود تا همیشه شاد بود.

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشتی؟

گفت : بارها  صدایت کردم و آرام گفتم کاز این راه نرو که به جایی نمیرسی اما تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند پروردگارت بود که عزیزتر از هرچه هست از این راه  نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی ........آخر تو بنده ی منی چاره ای نبود جز نزول درد .... و تنها این گونه شد که تو صدایم کردی

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا من آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر "خدای" تو را نشنوم تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن "خدا" یی دیگر من میدانستم که تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمیکنی و گرنه همان بار اول دردت را دوا میکردم

گفتم  : مهربان ترین خدا دوست دارمت.

ندا آمد : عزیزتر از هرچه هست دوست تر دارمت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 12:55 توسط پرستو| |

خدا جونم ازت ممنونم امروز ساعت 11:53 عشقم بهم زنگ زد و گفت بخدا فقط بخاطر خودم اینکارو کرده خلاصه از دلم  دراورد خیلی خوشحال شدم خدایا ممنونم ازت ممنونم

الهی قربونش برم خیلی دوستش دارم خیلی خدایا از هم جدامون نکن خدایا خواهش میکنم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنهام نذار خدایا خداااااااااااااااااا

عشقم دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 13:14 توسط پرستو| |

سلام دوستان خوبم . بهتون خوش میگذره

از دیروز تا حالا که با عشقم حرف نزدم حدوداّ 5 ساعت و 45 دقیقه و 51 ثانیه میگذره دیگه دارم دیوونه میشم مثل روانی های تیمارستان شدم . دیشب تا صبح نتونستم بخوابم فقط گریه کردم و گفتم خدایا اگه قراره از هم جدا بشیم پس چرا تا اینجا اومدیم

( البته هنوز چیزی معلوم نیست ولی خدایا ازت خواهش میکنم از هم جدامون نکن خدایا خواهش میکنم خدایا هرچی صلاحه بکن)

اینقد گریه کردم که وقتی صبح مامانم  اومد بالای سرم که مثلاّ از خواب بیدارم کن اینقد از قیافم ترسید که گفت چت شده چرا چشمات اینجوریه منم الکی گفتم نه چیزی نیست دیشب بد خوابم برد دیگه بهر بدبختی بود دکش کردم رفت و دوباره رفتم تو غم سنگین خودم خدایا خودت کمکم کن دوستان عزیز واسم دعا کنید

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 11:14 توسط پرستو| |

دیشب بابای عشقم اومد دم در خونمون تا با بابام حرف بزنه وقتی بابا اومد خونه گفت پری باباش گفته پسرش نه کارشو عوض میکنه نه شغلشو منم گفتم من میدونستم شما اصرار به این کا دارید خلاصه گفت فکراتو بکن و تا یک هفته دیگه جواب ما رو بده بدش فردا صبحش مامانم اومد پیشم و گفت پری تو با این پسره نمیتونی بسازی امیدوارم تصمیم اشتباه نگیری و خلاصه کلی حرفای دیگه که مثلا نظر منو عوض کنه ولی من حس میکنم باید بین خونوادم و عشقم یکی رو انتخاب کنم واقعا موندم چیکار کنم چطور پدر مادرمو راضی کنم اینم از بدبختیه منه خدایا خودت کمکم کن فقط یک هفته وقت دارم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا عشقمم بی معرفت شده و بی وفا شب که بهم زنگ زد یکم بی قراری کردم و گفتم نمیتونم فراموشش کنم و از خدا میخوام اگه بهم نرسیدیم خدا منو بکشه تا اونروزو نبینم اونم از حرفم خیلی ناراحت شد و گفت از این حرفا نزن و بسپار به تقدیر و تا موقع جواب گرفتن نه اسمس بده نه زنگ بزن منم همینطور تا اگه قسمت هم نبودیم راحت تر بتونیم همدیگرو ترک کنیم  خدا چرا ؟؟؟؟ اگه قرار بود چنین اتفاقی بیوفته چرا باهم اشنا شدیم و عاشق هم شدیم اخه چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟  چرا ؟ چرا

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 22:55 توسط پرستو| |

خدایا کاش توهم عاشق میشدی

توهم زهر جدایی را به تلخی میچشیدی

توهم به مرگ آرزوهایت میرسیدی

 هم چون من و

 پشیمان میشدی از اینکه عشق را آفریدی

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 22:55 توسط پرستو| |

امروز مامان عشقم بهم زنگ زد و گفت پری جون من تا اونجایی که میتونستم اومدم خونتون و راستشو بخوای دیگه نه خودم نه شوهرم نمیتونیم بیایم خونتون و منم یک هفته دیگه زنگ میزنم و از مامان بابات جواب میخوام چون از این رفت و امدا و این بلا تکلیفی خسته شدیم و میخوایم به زندگی پسرمون سروسامونی بدیم بعدشم گفت من تا حالا به غیر از تو بفکر هیچ دختر دیگه ای نرفته بودم و فقط به تو امید داشتم ولی راستشو بخوای امروز که از خونه رفتم بیرون چند نفرو پسندیدیم حالا بشین فکراتو بکن ببین میخوای چیکار کنی خلاصه این حرفا رو زد و قطع کرد . نمیدونید الان چه حالی دارم ، دارم دق میکنم نمیدونم چیکار کنم راهنماییم کنید چیکار کنم ولی تا اونجایی که در جریانم خونوادم مخالفتی ندارم تورو خدا راهنماییم کنید  

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 13:25 توسط پرستو| |

برای دریافت کد ساعت کلیک کنید

http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1365648646.gif
تصاویر زیباسازی نایت اسکین




كد ماوس